صدای گمنام درختی دور
وتو اخرین پرنده
حنجره ای خونین داری
دراین منظومه
باسطر سطر گریه
بهشت گم شده
میوه درختانت ممنوع است هنوز

سرشارجنونی وتشنه گی
ومن از نخستین جرعه مستم
وبادهای عذاب
بی درخت می وزند

بهار بی پژواک
ازسکوت تو
نخ بی پایانی
برای ترانه بافتن می خواهم
وافتاب کنار تازه ترین شعر
روی حرف هایم می وزد
پرنده ای بی نام
ازان همه شهرسوخته بازشناخت
وبعد باد به پیشوازنی زدنت امد
وهنوزنیامده
درحجم هندسی دیر ترسایان گم شدی
من وخسته گی این شط دل گیر
که زلال دیرینه اش را کدورت گرفته
ومادران هر یک درختی ازقصه اند
بیا وتازه کن فصل درهم ریخته ام را
باواژگانی درنزول
گلوسوزی رقص
کجام می بری بی هیچ سرودی برلب
هزاره فرو ریختن بودا و شفافیت
شاعران وحشت آفرینی و
ترس از سقوط دسته جمعی
با غربیان شراب می زنی
ودرشرق عرفان مزمزه می کنی
جهانی بی هیچ التجاع
بیا وبه نام دریا
طوفان کن

سپیده دم
زنی است که از کنار پنجره می گذرد
وبا هلهله میخک وسیب
صفی از دختران درزلالی رودعروس می برند
عطر اقاقیا می وزد
نارون به عشق شیفته ام می کند
ودربهار خرم اباد
به دست افشان کودکان
پیراهنی از بادها دارم
وخیابان را می گردم
شهر در بستر اردی بهشت ارمیده است
اندوهم را به نسیم گره می زنم
واز عشق گرمی گیرم

وبه جوهره شعر اندیشیدن. نه به تکنیک. البته نه با معیارهای پست مدرن که مکتبی زودگذراست
بایدبه دنبال مکتبی تازه بود
از خاطره های من نا شاد برو
هشدار در این خرابه بیتو ته نکن
تنها بهل این غریب و از یاد برو